My SEcrEt nAture
دیشب میان رنگ ها خوابیدم ... می خواهم رنگی شوم می خواهم رنگت کنم شبیه کتاب داستان بچگی هایم رنگت می کنم سبز آبی قرمز نیلی مهم نیست رنگش مهم اینست که رنگی باشد رنگی تر از این روزها ! هی رنگ رنگ می خواهم :) و من بی رحم تر پاره شان می کنم ، برگه های دفتر خاطراتم را ، دست نوشته هایم برایت بودند که آن روزها با نوشتن آرامم می کردند و دیروز با پاره کردن شان آرام گرفتم :) به نام الله سلامممممممم خوبید؟ اومدم یه استارت بزنم ، تو سال نودویک خود خودم، الان اینجام و خوشحال از حس سر زندگی ، بذار از امروزم بگم... شبو نخوابیده بودم چون هوارتا درس داشتم و یه پروژه ی کار دستی دبیرستانی نیمه تموم ! وای خدا چه قدر بد بود... قرار بود بریم شیمی امتحان بدیم سه نفری و چون ما غایب بودیم حالا باید میرفتیم یه کلاس دیگه ! یعنی کلاس اولدوز اینا ! و از اون جایی که ما یه چند صفحه ای عقب بودیم تصمیم گرفتم نخونم چون معلمه مارو پیچوند اون روزی که رفتیم بپرسیم کی ازمون امتحان میگیره :) خوب این از شیمی ، زبان هخارجه هم چون کاردستی براش درست می کردم و دفترمم تکمیل بود قید خونشو زدم و یه ساعت و نیمی هم عربیک خوندم ... شب ساعت ۲ بود خوابیدم چون داشتم دفتر خاطرات یکی از بچه ها رو می خوندم :) خلاصه صبم گوشیمو گذاشته بودم زنگ بخوره که بیدار شم ولی خاموشش نمودم ... هی از شیفت صب امسال کفری میشم ... صبم هر چه قدر مامانم می گفت بیدار شو بیدار نمی شدم تا اینکه به بحث کشیده شد و من بیدار شدم و...... ! رسیدم دم مدرسه و ار در که وارد شدم تا نژلا مقواهای بزرگو دید فهمید چه قدر خسته م :) یکم غر زدم و بیچاره همین جوری نگام می کرد...........، تک اول زبان خارجه کاری نکردیم کلی تشکر از طرف دبیرمون و تک دوم شیمی برگشت بهمون گف : ازتون مستمری که میگیرم همونو برا این امتحانتونم حساب می کنم و برا اون جلسه مون غیبت رد کرد و نرمین ناراحت که چرا غیبت رد کرده ! و منم گفتم :بیخیال بابا ، بذار غیبت رد کنه ما که کلاس نبودیم :) زنگ دوم عربیک امتحان داشتیم و قرار بود اولدوزی بیاد کلاسمون ، وای چه قدر خوب که مهمون داشتیم :) حس خوبی بود یکی از همکلاسی ها و دوستای دوره ی راهنمایی و من با هم تو یه کلاس امتحان می دادیم .... و من کلی حس خوب داشتم ، من وقتی از نمونه برگشتم تو کلاس جدید تقریبا هیچکدوم از بچه ها رو نمیشناختم و کلی سختم بود............ خلاصه امتحانم دادیم ..، چون جلسه ی قبل بچه ها درس نخونده بودن و قرار بود زیر ۱۰ نشن ... و اگر کسی زیر ۱۰ شد سر کلاس نیاد همه کلی تمرز کرده بودن تا اینکه متوجه چندتا سوال عجیب غریب شدیم و کم کم صدای خانوم خاونم بلند شد و ... قرار بود من اگه زیر ۱۸ شدم بیرون بمونم و دبیرمون به اولدو.ز گفت تو هم عضو این کلاسشی و تو هم شرایطت با نیکو یکیه! اولدوز رفت و بعد چند لحظه بردم برگه مو دادم و گفتم خانوم فک کنم منم بمونم حیاط جلسه ی بعد ! اونم برگشت گفت : هیچ کس نه تو یکی بمونی ؟! من : فک کنم ۱۷ بشم ... حالا شروع کرده از آخر برگه به تصحیح کردن برگه م ... اوه یه اشتباه مسخره !تو ترجمه فعلو نیاوردم آخر جمله !(۰.۵) رفت ! و من مامانمو صدا می زنم ... دبیرمون میگه : مامانت چیکار کنه ؟ می خوای تصحیح نکنم ؟ و من درحالی که یه قطره اکو از زیر چشمم پاک می کنم میگم نه خانوم ... می گه : خوب اینجوری نراحت میری خونه ! تصحیح می کنه و همون یه اشتباهه و من در حالی که پر بغضم میگه من نمیدونم چرا تو اون همه سوالو با اون همه ... درست نوشتی حالا یه ترجمه رو ...! خوب بود مرسی و من : خسته نباشید و میزنم بیرون ... دبیر دینی مون که میبینه منو : نیکو جان بی زحمت یه لیوان آب بیار ، زحمته باز کن یه کم خنک بشه... : بله خانوم ... و بعد با یه سینی چای میرم دفتر به گفته ی خدمتکار مدرسه باید سینی بمونه دفتر ! میرم آب خوری و آب می خورم ...................................... آه خدا انگاری اون یه قطره منو از نو میسازه ! خسته نوشت : ببخشید زیاد شد ولی خوب بعد مدت ها که اومدم باید می نوشتم ... میام بهتون سر بزنم :)یه قالب شاد می خوام و یه نیکوی شاد و شنگول و پر انرژی:) هی زندگی می خوام زندگیت کنم راسی امسال ماهی های عیدمون هنوز زنده ان و من کلی انرژی دارم و ایسن انرژی زیاد تر میشه وقتی خسته م و با یه درینگ رو تنگ قلقلکشون میدم :) امیدوارم باز بیام اینجا ، باز بنویسم ، باز بیایید و باز یه روزی همدیگه رو بشناسیم....دلم یه خدافظی کوچولو می خواددددددددددددددددددددددددددد:( دوست دارم به خی................................................ پیوست : تازگی ها یک آرزوی مشت پیدا کرده ام ، درست یادم نیست پیدایش کردم یا پیدایم کرد... یونیسف می خواهد دلم و بچه ها ........................................ تا آمدم بنویسم همه چیز فراموشم شد ، تا پیدایت کردم فهمیدم دیر شده است ، تا دیدمت صدای اذان را شنیدم .... آن قدر دیر کردم که وسط "به رنگ ارغوان" رسیدم ... آن قدر جا ماندم که بلاگفایم مصدود شدو پست لحظه ی تحویلم پرید... ، آن قدر عجله کردم لاقل دم تحویل سر سفره باشم که باز نشد ! انگار طلسمم کرده باشد ! همین طور که دیر کرده بودم بس فکر می کردم ،باز دیرم شد و لحظه ی تحویل من هنوز با موهایش بازی می کردم !!!! حالا دیگر نودو یک است و حتی پنج روز هم گذشته هنوز من باورم نشده ، باور نمی کنی؟... باور کن ...هر شب حتی کنار تاریخ برگه ی سر رسیدم تاریخ را اشتباهی می زنم.. هنوز شب ها سردم می شود...هنوز انقدر خوابت برایم جدیست که فکر نمی کنم در خواب بود که دیدمت... +لحظه ی تحویل فقط توانتستم از آن همه که قرار بود انجام دهمش ، نمازم را بخوانم ...نمیدانم چرا کلی استرس داشتم(؟) می دانم فقط قرار بود هشت و ۴۴ بشود و یک صفر بشود یک !
پیوست:همین حالا نگرانم ، نگران راوی ...من برایش حتی یک پست نوشته بودم ولی از دست این بلاگفا ! او تنها یک دوست مجازی نیست ! همین ... نمی خواهم زیاد از راوی بگویم ... :(فقط دلم هست که می تواند بگوید چه حسی به او دارم یا حتی تعبیرش کند برایم...:) راوییییییییی کجایی ؟! راوی تو بیشتر از دوستانی که کنارم هستند برایم نزدیکی:) من تو را حس می کنم........
همیشه بهاری باش حتی اگه نباشی به بهار فکر کن ، به اینکه می توانی باشی..همینکه تو به او فکر کنی یعنی تویی در کار است و تو می شوی بهاری... و همینکه بنشینی کنار مرداب و پای آواز درناها ، کمی که به حرف هایش گوش بسپاری ،بهار با نرمی اش به تو سلام می گوید... بهاری باشید:) سلام تموم شد !۱۳۹۰ !با همه ی خوبی هاش و بدی هاش هر چند بیچاره بدی نداشت ، برا من که نداشت ، کلی خوش گذشت ... خوشالم که بالاخره باید خدافظی کنیم و یه سلام جدید و یه جرم جدید ... و حکمی که همش خدافظی رو حالیش می شه یعنی چی !امسال نیمدونم اینجارو می خوام چیکار کنم چون دیگه زیاد نمیام نت و زیاد حس نوشتن نمیاد سراغم و یا اگرم بیاد اون موقعه امکانش نباشه و ... ! اما تکلیف خودمو مشخص کردم :) نمیدونم چرا یه حس رضایتمندی از همه چی اومده سراغم ، زندگی رو عاشقانه بازیش می دم ، عاشق عشق بازیاشم ، عاشق دیونگیاش ... پیش نوشت: سال نو مبارک پیش نوشت۲ : اونایی که کارتاشونو ندادم نمیدونم کجا پیداتون کنم (؟) عیدتون پیشاپیش مبارکــــ پیش نوشت ۴ : یادم باشه عیدی یکم عکس بیارم بذارم ، از ماکو ، از خودم ، از بچه ها ، از همه چی.. پیش نوشت ۵ : یک فروردین، روز كره ي زمين ، مباآآآآآآآآآآآآآركــــــــ.. چه ارزشی دارد ... من نویسم و نمیدانم بلاگفا به کدام ناکجا آباد میبردش! هی ، سلام ! بعد مدت ها آمدم بنویسم نمیدانم باز می توانم یا نه ! اما انگار این روزها جز بری خودم برای هیچ نمی توانم بگویم همه ی آن چیزهایی را که وجودم را قلقلک می دهد ! بیش تر تصمیماتم را برای عید می گذارم کنار و می گذارم همه چیز روال طبیعی اش پیش برود... فک کنم باید بروم و این پست نیمه بماند.... اما می خواهم ثبتش کنم ... بعد میآیم و تمامش می کنم .... مراقب خودتون باشید ! چهارشنبه سوریتون خوش :) چه قدر سخت که منتظر مادرت باشی بروید خرید عید ! این کوچک ترین و ساده ترینش می تواند باشد ، چه قدر طعم بدی دارد که ظهری ، برگشتنی از مدرسه بوی غذای مادر را نداشته باشی.... سخت است ندانی چرا پدرت گریه می کند (؟) یا حتی از تصویر خودت در آیینه خبر نداشته باشی ؟ و ندانی چرا مقنعه ی کالباسی ات مشکی شده ! دليل آن همه گل هاي پژمرده گوشه ي حياط خانه را از هم كلاسي ات بپرسي و فقط حس كني زانو هايت مي لرزند و تو دستهاي گرمش را كم داري ، سخت است شب ها .............. همين يك تصوير صورت زخمي ! اين اتفاق چه به سر يه دختر ۱۵ ساله ميار (؟) + شايد به قول آبجي مان بايد راضي بود به رضاي خدا ! + هي كاش الان خانوم رياضي بود باز بهش مي گفتم : بزرگترين آرزومه كه قبل همه ي عزيزام برم .............من از مرگ عزيزام متنفرم ! اينو اگه حس كردي يعني تعرف من از تنفر .... هر چند شايد همون رضاي خدا باشه و هر چي... نمیدانم باید انچه را من می گویم کنم یا آنچه را غیر من می گویند ! 

![]()

ادامه مطلـب
پیش نوشت ۳:قالب بهاری می خوام...
| miss-A |

